|
شب سردی است و من افسرده .
راه دوری است و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده .
میکنم تنها از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها .
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها .
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است .
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 23:6 توسط محیا
|