تبليغاتX
در تعقیب رد پای پروانه
به نام زندگی

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم ؛ پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز ...
نظرسنجي
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
دوستان

گالري قالب وبلاگ
سایت رسمی خانم عرفان نظرآهاری
بابونه های گرین
سیتو انرژی ( زیست شناسی )
پایگاه ملی داده های علوم زمین
قاصدک ( عکس )
در آغوش خورشید
روضه ادب
خدایی که در این نزدیکی است
طلوع دوباره
غوغای عشقبازان
دست نوشته ها

پيوندهاي روزانه

انجمن طراحان ايران
میوه های آرزو رسیدنی است ...
ایستگاه استجابت دعا
دانلود موسیقی
آنچنان باش که در غم هایت ، آسمان نیز بگرید ...
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم ...
ما همه آفتابگردانیم ...
در ستون تسلیت ها / نامی از ما یادگاری

آرشيو پيوند هاي روزانه

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :

از خون جوانان وطن لاله دمیده ...



+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 13:41 توسط محیا

 



+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 13:38 توسط محیا

خانه دوست کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 14:12 توسط محیا
بارانی باید تا رنگین کمانی برآید ...



...ورق بزن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 14:3 توسط محیا

شگفتا!!!
"
سلام"آغاز هر دیداریست ولی در نماز پایان است.
شاید این بدین معنی است که پایان نماز آغاز دیدار است..........

 

 دکتر شریعتی

 

 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 19:50 توسط محیا

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

----------------------------------------------------------------

براي زندگي فکر بکنيد امّا غصه نخوريد (ديل کارنگي)

----------------------------------------------------------------

اشکال دنيا اينست که جاهلان مطمئن هستند و دانايان مردّد (برتراندراس)

----------------------------------------------------------------

هيچ کاربزرگي بدون اراده بزرگ ميسرنيست ( بالزاک)

----------------------------------------------------------------
مانند سايه ناپايداريم و مانند خاک بي مقدار از کجا بدانيم که تا
فردا زنده خواهيم ماند ( هوراس)

----------------------------------------------------------------

آنقدر به تاريکي لعنت نفرستيد، شمعي روشن کنيد ( کنفوسيوس)
----------------------------------------------------------------

شايد کسي رو که با تو خنديده فراموش کني اما کسي رو که با تو

اشک ريخته هرگز.
 
----------------------------------------------------------------

آن کس که به فکر فردانيست به غم فردا گرفتار مي شود ( کنفوسيوس)

----------------------------------------------------------------

زندگي کوتاه است و راه دراز و فرصتهازود از دست مي روند

----------------------------------------------------------------
 
هرآنچه بخواهيد بدست خواهيد آورد بشرطي که استقامت را

سرمايه خود قرار دهيد (لافونتن)
----------------------------------------------------------------

دشمني هيچکس را در دل راه نده، اين کار تـو را هميشه

غمگين نگه مي دارد.
 
----------------------------------------------------------------
 
عقل دروجود ما قدرت حيرت آوري دارد پس بهتراست که فکر را

حاکم وجود خود قرار دهيم ( گوته)

----------------------------------------------------------------

کسي که کتاب مي خواند به وقت بيش از پول احتياج دارد

----------------------------------------------------------------

هيچ وقت به گمان اينکه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد

ديـدکـه هميشه وقـت کـم و کوتـاه است تنها کسي مـوفـق

مي شودکـه به انتظارديگران ننشيند.

----------------------------------------------------------------

اندکي درنگ کن تا زودتر به نتيجه برسي ( فرانکلين)

----------------------------------------------------------------

پول نميتواند براي ما دوست فراهم کند امّادشمن به تعداد بسيار

----------------------------------------------------------------
در جمع آوري دوستان، دوري از آنها و ترک آنها زياد عجله نکن

(سولدن)

----------------------------------------------------------------

محبت هزينه اي ندارد، مهربان باشيم ( شامفور)

----------------------------------------------------------------

حقيقت را ميتوان خم كرد ولي نميتوان شكست
 
----------------------------------------------------------------


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 18:23 توسط محیا
زمستان گذشته است

 زمستان گذشته است

گلها شکفته اند

باز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است

و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستی ،

بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم ،

و صورت زیبایت را ببینم

زیرا دیگر زمستان به پایان رسیده است ...



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 17:16 توسط محیا



...ورق بزن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 16:16 توسط محیا
گل در ضرب المثل ها
  • «از یک گل بهار نمی‌شود.»
  • «چوب معلم گله، هر کی نخوره خله.»
  • «در زمستان یک جل بهتر از یک دسته گل.»
  • «دسته‌گل به آب دادن.»
  • «گل بود به سبزه نیز آراسته شد.»
  • «هر گلی زدی سر خودت زدی.»


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 16:10 توسط محیا
گل در شعر فارسی

 

  • «از خون جوانان وطن لاله دمیده// از ماتم سرو قدشان سرو خمیده// در سایه گل، بلبل از این غصه خزیده// گل نیز چو من در غمشان جامه دریده»
  • «باد سحری گذر به کویت دارد// زان بوی بنفشه راز مویت دارد// در پیرهن غنچه نمی‌گنجد گل// از شادی آن‌که رنگ رویت دارد»
  • «بدو گفت گوینده کای شهریار// به پالیز گل نیست بی‌رنج خار»
  • «بی‌خار گل نباشد و بی‌نیش، نوش هم// تدبیر چیست؟ وضع جهان این‌چنین فتاد»
  • «جور دشمن چه‌كند گر نكشد طالب دوست// گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم‌اند»
  • «جور گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد// بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد»
  • «چو غنچه خون جگر می‌خور از درون لیکن// به چشم خلق چو گل، تازه‌روی و خندان باش»
  • «حاسدم برمن همی پیشی کند این زو خطاست// بفسرد چون بشکفد گل پیش ماه فرودین»
  • «حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج// فکر معقول بفرما، گل بی‌خار کجاست؟»
  • «در خواب بدم، مرا خردمندی گفت// کزخواب کسی را گل شادی نشکفت// کاری چه‌کنی که با اجل باشد جفت// می خور که به زیر خاک می‌باید خفت»
  • «در سرزمین شعر و گل و بلبل// موهبتست زیستن، آن‌هم// وقتی که واقعیت موجودبودن تو پس از سال‌های سال پذیرفته می‌شود»
  • «دریغ از اصفهان و از صفای او// که بوی مشک میدهد هوای او// هواش غم زداید از دل حزین// خوشا خوشا هوای غم‌زدای او// ز کعبه فرهی بود حجاز را// عراق راست فره از فضای او// ز مردمان شهرهای روم و چین// به‌اند مردمان روستای او// گل و گیای خلد را بود بَدل// به ماه فرودین گل و گیای او// به گاه گشت گل‌بتان سروقد// چمان چمان به زیر سروهای او»
  • «زتند باد حوادث نمی‌توان دیدن// در این چمن که گلی بوده است یا سمنی// از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت// عجب که برگ گلی ماند و رنگ نسترنی»
  • «علم اگر خواهی با مردم عالم بنشین// گِل چو گل گردد خوشبو، چو به گل شد همبر»
  • «گل ز کجی، خار در آغوش یافت// نی‌شکر از راستی آن نوش یافت»
  • «گلی که تربیت از دست باغبان نگرفت// اگر به چشمه خورشید سر زند خودروست»
  • «گنج بی‌مار و گل بی‌خار نیست// شادی بی‌غم در این بازار نیست»
  • «گوش تواند که همه عمر وی// نشنود آواز دف و چنگ و نی// دیده شکیبد زتماشای باغ// بی‌گل و نسرین به سر آرد دماغ// ور نبود بالش آکنده‌پر// خواب توان کرد خزَف زیر سر// ور نبود دلبر هم‌خوابه پیش// دست توان کرد در آغوش خویش// این شکم بی‌هنر پیچ پیچ// صبر ندارد که بسازد به هیچ»
  • «گویند مرا چو زاد مادر// پستان به دهان گرفتن آموخت// شب‌ها بر گاهواره من// بیدار نشست و خفتن آموخت// لبخند نهاد بر لب من// بر غنچه گل شکفتن آموخت»
  • «لیک از یک‌نفر چه‌کار آید// از یکی گل کجا بهار آید»
  • «من نمی‌دانم که چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست// گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟// چشم‌ها را باید شست// جور دیگر باید دید»
  • «وفاداری مدار از بلبلان چشم// که هردم بر گلی دیگر سرایند»
  • «هرکسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است// گل بی‌خار جهان، مردم صاحب‌‌هنرند»
  • «هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد// در باغ بهاری تهی از زاغ و زغن شد// از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد// دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد»
  • «یک‌دسته گل دماغ پرور// از خرمن صد گیاه بهتر»
  • «یکی گل در این نغزگلزار نیست// که چیننده را زآن دوصد خار نیست»


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 16:8 توسط محیا
گل
  • «آن‌کس که میل به مال‌اندوزی دارد، باید از زنبور عسل سرمشق گیرد. او بدون اینکه گل را پرپر کند به جمع‌آوری عسل می‌پردازد. تو نیز ثروت خویش را بدون نابودی منبع آن، کسب کن! آنگاه اندوخته تو بیش از پیش افزایش خواهد یافت.»
  • «آن‌که همیشه شاگرد می‌ماند آموزگار خود را پاداشی به سزا نمی‌دهد. چرا تاج گل‌های مرا از سر نیفکندید؟»
  • «انسان که از زن زاییده می‌شود، قلیل‌الایام و پر از زحمات است. مثل گل می‌روید و بریده می‌شود، و مثل سایه می‌گریزد و نمی‌ماند.»
  • «به زنان خود به احترام بنگرید، آن ها گل‌های آسمانی را در بستر زمین می‌کارند و جامهٔ دلپذیر و زیبای عشق را می‌آرایند و در پردهٔ عفاف، احساسات لطیف را می‌پرورانند.»
  • «جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ای!»
  • «زنبور هرچقدر باشد، گل از آن بیشتر است؛ دل‌های ماتم‌زده هراندازه باشند، قلب‌های شاد زیادترند.»
  • «دستم بوی گل میداد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچ‌کس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم.»
  • «شما می‌توانید گل‌ها را قطع کنید اما از آمدن بهار نمی‌توانید جلوگیری کنید.»
  • «شیراز شهر بزرگ فارس، شهری است باشکوه و باعظمت که والیان، آنجا منزل می‌کنند و آن‌را وسعتی است تا آنجا که در این شهر خانه‌ای نیست مگر آنکه صاحب‌خانه را بوستانی است دارای همه میوه‌ها و گل‌ها و سبزی‌ها و هرچه در بوستان‌ها می‌باشد.»
  • «عده‌ای دایم غرغر می‌کنند که گل سرخ خار دارد، من شکر می‌کنم که خارها گل دارند»
  • «عشق، به زیبایی سرخ‌گل‌های وحشی است؛ دوستی، مانند تیغ‌برگ‌های راج است و در برابر شکوه شکوفه‌های گل سرخ ناچیز. اما کدامین پایدارتر است؟»
  • «گل را میتوان زیر پا لِه کرد، ولی بوی عطر آن در فضا را نمی‌توان کشت.»
  • «موسیقی، سرزمینی است که روح من در آن حرکت می‌کند، در آنجا همه‌چیز گل‌های زیبا می‌دهد و هیچ علف ‌هرزه‌ای در آن نمی‌روید، اما کمتر هستند اشخاصی که بفهمند در هر قطعه از موسیقی چه شوری نهفته است.»
  • «بعضی آدم‌ها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به جلوه‌شان حسد می‌برند. خیال می‌کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می‌گیرد.»


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 16:5 توسط محیا
تصنیف از خون جوانان وطن

 

بند یک:

  • «هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد// در باغ بهاری تهی از زاغ و زغن شد// از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد// دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد// چه کج‌رفتاری ای چرخ// چه بدکرداری ای چرخ// سر کین داری ای چرخ// نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ»

بند دو:

  • «از خون جوانان وطن لاله دمیده// از ماتم سرو قدشان سرو خمیده// در سایه گل بلبل از این غصه خزیده// گل نیز چو من در غمشان جامه دریده// چه کج‌رفتاری ای چرخ...»

بند سه:

  • «خوابند وكیلان و خرابند وزیران// بردند به سرقت همه سیم و زر ایران// ما را نگذارند به یك خانهٔ ویران// یارب بستان داد فقیران ز امیران// چه كج‌رفتاری ای چرخ...»

بند چهار:

  • «از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن// مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن// غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن// اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن// چه کج‌رفتاری ای چرخ...»

بند پنج

  • «از دست عدو نالهٔ من از سر درد است// اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است// جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است// مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است// چه کج‌رفتاری ای چرخ...»

بند شش

  • «عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است// جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است// دل جز به سر زلف دلارام نداده است// صد زندگی ننگ به یک نام نداده است// چه کج‌رفتاری ای چرخ...»


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 16:2 توسط محیا
معرفی کتاب

مدرسه فرشته ها

آنی دالتون

 

 

 درد جاودانگی
ميگل داونامونو

 

 

یک روز قشنگ بارانی

اریک امانوئل اشمیت

 

 

مهمانسرای دو دنیا

اریک امانوئل اشمیت

 

 

شجاعت بودن

 پل تیلیش

 

 

 روی تخته ساه جهان با گچ نور بنویس – از روز های سادگی – پشت کوچه های ابر – کوله پشتی ات کجاست

نویسنده : عرفان نظر آهاری

 

 

دفترچه ی ممنوع

آلبا دسس په دس



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 15:54 توسط محیا

مهم نیست کاری را انجام دهیم که دوست میداریم .... مهم این است که آنچه را انجام می دهیم دوست داشته باشیم ........

 

اگر از خودخواهی کسی به تنگ آمده ای او را خوار مساز ؛ کافی است چند روزی رهایش کنی ......

 

دوستی که به خاطر تو از همه چیز خود می گذرد ؛ روزی نیز از تو خواهد گذشت .

 

دوست مشمار آنکه در نعمت زند / لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن باشد که گیرد دست دوست / در پریشان حالی و درماندگی



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 15:44 توسط محیا
روی هر درخت فرشته ای خوابیده است ...



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 15:28 توسط محیا
به نام او كه رنگ مي زند بر تمام بي رنگي ها - مناجات


به نام او كه رنگ مي زند بر تمام بي رنگي ها

 

خدايا با تو حرف دارم. حرفهايي كه شايد گفته ام و تو نشنيده اي. هزاران بار در خلوت خود تو  را خوانده ام.اينبار مي خواهم بنگارم اين حكايت قديمي را.

 

خدايا چه ساده و بي ريا پيشتر آسمان دلم آبي بود. اما چه گذشت كه امروز آسمان دلم ابري و مه آلود است.مانند آنكه سالهاست آبي آسمان به مهماني او نيامده. چه بگويم كه عاشقي مرا وادار به حياتي كرد كه باورش بر اين دل خسته دشوار بود. چه گذشت بر اين دل وامانده

 

تو بگو چه بنويسم. سعي كردم تا تمام عاشقي را برايت ساده تعريف كنم. تا برايت آرام زمزمه كنم حديث عاشقي را.اما نفهميدم شايد تعريف من هيچگاه به گوش تو نرسد. شايد ميان تعريف من و تو هزاران فرسنگ فاصله باشد.

 

چه بنويسم برايت كه گفتن بيهوده من و شنيدن بيهوده تو. كه عاشق را وجود معنا كرده ايم اما عشق  عشق در آيين من يعني سرسپردن. من گمان مي بردم عشق و وعاشقي حرمتي دارد به اندازه دريا،به بلنداي تك ستاره آسمان. باور كن گمان مي بردم در آيين من حرف و حديث عاشقي اين گونه معنا شده  عشق حديث جنون است و حكايت ديوانگي.

 

اما شايد خود نفهميده ام عشق را  چه بگويمت كه تمام ناگفته ها را پيش از آنكه بر ذهنم بگذرد بر آن آگاهي.

 

اينهمه سال گفتم و تو ندانستي حال غريبم را. اما باور كن من مانده ام و هزاران حرف ناگفته به تو.

 

حرف هايي كه در صندوقچه دلم مانده و سالهاست گرد و وغبار بر رويش نشسته. اما... اما كسي را نيافتم تا آن را بگشايد و غبار چندين ساله را بتكاند.تنها تو را  داشته ام تا برايش از ناگفته ها بگويم هرچند شايد آنها را نشنوي. اما نااميدم نكن و بگذار به حقيقت بپيوندد اين آرزويم كه صدايم را مي شنوي بر حال غريبم چاره اي مي انديشي



+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 16:38 توسط محیا
مرد هزار چهره
از میان همه سریال هایی که در ایام نوروز از تلویزیون پخش شدند ، من از مرد هزار چهره بیشتر خوشم آمد زیرا در زیر ظاهر طنزش حرفهایی هم برای گفتن داشت .

از دنیایی که مثل انفرادی نم کشیده و دستبند هایی برای اسیر دنیا شدن ، تا غزاقمندیان توی پرانتز فرهنگ و جناب طبیبیان و تشریح بیمار به جای تشویق او برای درمان ؛ همه اش خوب بود . اما بماند که ... توی پرانتز فرهنگ ، شب بعد سانسور شد ، اما در کل با زبان بیزبانی حرف خود را زد و..............خوب هم زد .



+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 13:57 توسط محیا
بازی خدا و يک عروسک گلی

 

 

زير گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار
رو به راه بود
هيچ چيز
نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين
مثل اينکه چيزی اشتباه بود
زير گنبد کبود
بازی خدا
نيمه کاره مانده بود

***
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد

***
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد

***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

***
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست.

 

                                                        عرفان نظر آهاری

 



+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 20:24 توسط محیا
بیا پشت آن پنجره

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت
                                 عرفان نظر آهاری

 



+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 20:22 توسط محیا

تامن بديدم رويِ تو اي ماه و شمعِ روشنم
هر جا نشينم خرمم هر جا روم در گلشنم
من آفتابِ اَنورم خوش پرده ها را بر درم
من نو بهارم آمدم تا خارها را بركَنم
تو عشقِ زيبايِ مني هم من توام هم تو مني
خشمين تويي راضي تويي هم شادي و هم درد و غم
لطفِ تو سابق مي شود جانِ من عاشق مي شود
بر قهر ، سابق مي شود چون روشنايي بر ظُلَم
گويم سخن را بازكو مردي كَرم ز آغازگو
هين بي ملولي شرح كن من سخت كُند و كودنم
گويد كه آن گوشِ گران بهتر زهوشِ ديگران
صد فضل دارد اين بر آن كانجا هوا اينجا منم
رو رو كه صاحب دولتي جانِ حيات و عشرتي
رضوان و حور و جنتي زيرا گرفتي دامنم
هم كوه و هم عنقا تويي هم عروه الوثقي تويي
هم آب و هم سقا تويي هم باغ و سرو و سوسنم



+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 20:21 توسط محیا
معرکه است

دنگ دنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه کشتی تو با خداست

اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازندگی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی...!
                                 

                                              عرفان نظر آهاری



+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 20:19 توسط محیا
هزار و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

2cwsx93-thumb.jpg

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

*

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

عرفان نظرآهاری

* بیتی از مولانا



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:30 توسط محیا
سین هفتم هفت سین جهان

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

simorgh.jpg

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.

عرفان نظرآهاری



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:28 توسط محیا
این فرشته راستش خود تویی
اين فرشته ساده است و خط خطي ست
سر به زير و يك كمي خجالتي ست
بوي سيب مي دهد ‏‏، لباس او
دامنش حرير سبز و صورتي ست
گوشواره هايش از ستاره است
تاجش از شهاب سنگ قيمتي ست
سرمه هاي نقطه چين چشم هاش
ريزه هايي از طلاست‏‏‏ ، زينتي ست
تكه اي بهشت توي دستش است
خنده هاي كوچكش قيامتي ست
دشمني هميشه در كمين اوست
دشمنش، بد و حسود و لعنتي ست
هاج و واج مانده روي اين زمين
او فرشته اي غريب و پاپتي ست
*
اين فرشته راستش خود تويي
قصه فرشته ات حكايتي ست
                                           عرفان نظرآهاري



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:27 توسط محیا
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
**
جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
**
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
**
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
***
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
*
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
***
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی
                                               عرفان نظرآهاری



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:26 توسط محیا
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم


عرفان نظرآهاری



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:24 توسط محیا

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


عرفان نظرآهاری



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:23 توسط محیا
مهریه اش یک سکه ماه
من ماندم و ارثیه مادربزرگم
مادربزرگی که جهازش
یک جفت کوه سنگلاخی
یک پارچه نیزارهای دور
یک دست
دشت بیکران بود
مهریه اش یک سکه ماه
چندین قواره آسمان بود

**
دور و برش
فرسنگ فرسنگ
اما برای او
حتی تمام این جهان، تنگ
بیزار از زندان خاک و
قفل این سنگ

**
یک عمر آن پیراهن خط خط
تنش بود
حتی شب جشن عروسی
منجوق خار و پولک تیغ
گل های روی دامنش بود

**

مادربزرگم
با آن لباس راه راه از دور
حتی خودش شکل قفس بود
اما چه با ناز
اما چه مغرور
زیرا عروس هیچکس بود


***

مادربزرگم ...
مادربزرگم ماده ببری بود

عرفان نظرآهاری



+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:22 توسط محیا


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 22:17 توسط محیا
آرزو

 

 

  • آرزو کردن چه قدر شعف‌انگیز است، اما وقتی به‌آرزوی خود رسیدیم شعف از درون ما رخت برمی‌بندد.»

o        فریدریش نیچه

 

 

 

 

  • «آرزو ریشه حیات ما است، اگرچه این ریشه حیات، ما را به‌تدریج می‌سوزاند ولی همین ریشه مایه زندگی است.»

o        ناشناس

 

 

 

 

  • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه‌است زیرا بوجودآمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است و بهتر آن‌که تجدید نشود.»

o        آرتور شوپنهاور

 

 

 

 

  • «آرزوی هر شخصی هدایت او را به عهده دارد.»

o        جورج هربرت

 

 

 

 

  • «آماده شدن برای دستگیری از پیران، و وفاداری نسبت به‌دوستان و مهر ورزیدن به‌مردم، آرزوی من است.»

o        کنفوسیوس

 

 

 

 

  • «آینده متعلق به کسانی است که در آرزوی آن هستند و بدان ایمان دارند.»

o        ناشناس

 

 



+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 13:41 توسط محیا

پس از دیدار با دوستانت ، به دوستانی فکر کن که دیگر وقتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند .

-----------------------------------------------------------------------------

وقتی که خسته ای تنها با خدا حرف بزن ، آرامت خواهد کرد .

وقتی اشتباه میکنی تنها با خدا درد دل کن ، سرزنشت نخواهد کرد .

و هر گاه به چیزی محتاج شدی تنها از او بخواه ، زیرا به تو خواهد بخشید .

-----------------------------------------------------------------------------

سالنامه جهان / ماهنامه زمین و آسمان / روزنامه های صبح و عصر را / مرور میکنم / مژده داده اند در شماره های بعد / در همین یکی دو روز زود دور دست / توی ویژه نامه ای که محشر است / سردبیر روزنامه حیات / او که متن آب و آفتاب را نوشت / شاعر سروده های دوزخ و بهشت / قصه گوی برگ و بار و ابر و باد / او که نور را به خاک یاد داد / واژه های مرده را / زنده میکند دوباره در قصیده معاد ...



+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 18:27 توسط محیا

از تمام دوستان عزیزی که در این مدت مرا از نظرات مفید خود بهره مند ساخته اند ، صمیمانه سپاسگزارم .

 



+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 15:1 توسط محیا
 



+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 19:33 توسط محیا

بهترین چیز نگاهی است که از حادثه عشق تر است ...



+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 17:55 توسط محیا
بایگانی /td>
جلاد
پروانه من بیدار است و بر برگ های سبز درختان نشسته است ...
اورست
معرفی رمان
غمی غمناک
و در آغاز هیچ نبود ...
تاسف



شعری که هم افقی و هم عمودی خوانده میشود
QBASIC
نی محزون
حسرت همیشگی
برای آنان که بودند و دیگر نیستند ...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...
درد جاودانگی
ماه شب افروز من ...
قفس
براي افزايش آمار وبلاگتان مي توانيد لينك خود را ، به لينك باكس ارسال كنيد .

CopyRight http://radepayeparvane.blogfa.com .:. Tamplate Design by : GHALEBKADEH
<ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی--> اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات