تبليغاتX
در تعقیب رد پای پروانه
به نام زندگی

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم ؛ پس به نام زندگی هرگز مگو هرگز ...
نظرسنجي
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
دوستان

گالري قالب وبلاگ
سایت رسمی خانم عرفان نظرآهاری
بابونه های گرین
سیتو انرژی ( زیست شناسی )
پایگاه ملی داده های علوم زمین
قاصدک ( عکس )
در آغوش خورشید
روضه ادب
خدایی که در این نزدیکی است
طلوع دوباره
غوغای عشقبازان
دست نوشته ها

پيوندهاي روزانه

انجمن طراحان ايران
میوه های آرزو رسیدنی است ...
ایستگاه استجابت دعا
دانلود موسیقی
آنچنان باش که در غم هایت ، آسمان نیز بگرید ...
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم ...
ما همه آفتابگردانیم ...
در ستون تسلیت ها / نامی از ما یادگاری

آرشيو پيوند هاي روزانه

آمار وبلاگ
كل بازديد ها :

در آستانه حلول سال نو و بهار طبیعت از درگاه کرامت حضرتش میخواهیم تا هفت سین سلام و سرور ، سادگی و سلامتی و سرزندگی و سعادت و سلوک با مردم را در سفره صداقتمان بچیند و جانمان را به صفای قرآن و چشم و ودلمان را به روشنی آب و آیینه بگرداند و ماهی خیالمان را در برکه های اندیشه بچرخاند و دستمان را آنی از دامن معرفت آموختگان عالم عشق جدا نسازد و از وادی عمل عرفانی و عرفان عملی به دورمان نیندازد ؛ باشد که هر روزمان ، نوروزی دیگر باشد .



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:48 توسط محیا

این همه بر خود سخت مگیر،

کمی بیشتر مهربان باش

کمی بیشتر عشق بورز .



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:47 توسط محیا
راز ( از اشعار مرحوم قیصر امین پور )

 آهنگ و سرود لبتان سوختن است

اندیشه ی روز و شبتان سوختن است

 

رازی است میان تو و پروانه و شمع

کز روز ازل مذهبتان سوختن است



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:46 توسط محیا
خود و رویاهایت را باور کن

 

به دنبال هر رویا ،

لحظاتی پیش می آید ،

که گویی آن را از دست داده ای ،

درست در همان لحظه است که باید خود را باور کنی ،

باور به این که قادر به هموار ساختن هر مانع در راهی .

و آنگاه که رویاهایت به حقیقت پیوست ،

در خواهی یافت که چقدر نیرومند شده ای .



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 19:39 توسط محیا



...ورق بزن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:0 توسط محیا

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد / دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 9:4 توسط محیا


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 9:2 توسط محیا
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم ...

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام ، دوست میدارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام ، دوست میدارم

برای عطر نان گرم و برای خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم ، دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم ...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 9:1 توسط محیا
فکر نکن ؛ عشق بورز

برای آنان که میخواهند زندگی کنند ، نه درباره آن فکر کنند ،

عشق بورزند ، نه درباره آن بیندیشند ،

باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ؛

راه دیگری وجود ندارند .

عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آن را به کام بکش ،

چون این لحظه میگذرد و بازگشتنی نخواهد بود .



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 8:59 توسط محیا
لیلی زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست .

درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

گلها انار شد ، داغ داغ .

هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمیشدند .

انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .

خون انار روی دست لیلی چکید .

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود . کافی است انار دلت ترک بخورد .



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 8:58 توسط محیا
در ستون تسلیت ها / نامی از ما یادگاری
در سال ۸۶ در کنار تمامی بزرگانی که از دست دادیم ، قیصر امین پور نیز رفت .

ای گاش بیشتر یادش میکردند ؛ ای کاش لا اقل در برنامه تازه ها ، در کنار همه افراد بزرگ و عزیزی که از بین ما رفتند ، نام او نیز خوانده میشد . شاید به قول خودش ، تنها در ستون تسلیت ها است که نامی از ما یادگاری میماند .

اما مهم نیست ، مهم این است که همیشه افشین یداللهی ، عرفان نظر آهاری ، و تمامی کسانی که اشعارش را دوست میداشتند ، به یادش خواهند بود .

                                                                              روحش شاد و یادش گرامی باد .



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 8:56 توسط محیا
رفتن رسیدن است

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است

 

تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما ، در خود چکیدن است

 

ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم

پرواز بال ما ، در خون تپیدن است

 

پر میکشیم و بال ، بر پرده خیال

اعجازذوق ما ، در پر کشیدن است

 

ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش

آیین آینه ، خود را ندیدن است

 

گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را ، تنها ، شنیدن است

 

بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما ، از کال چیدن است

                                         زنده یاد قیصر امین پور



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 20:48 توسط محیا
در حوالی بساط شیطان
 

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود ؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند . توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و قدرت . هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ایمانشان را میدادندو بعضی آزادگی شان را .

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد . حالم را به هم میزد ، دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا میکنم، نه قیل و قال میکنم و نه کسی کسی را مجبور مبکنم از من چیزی بخرد ، میبینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند .

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت : البته تو با این ها فرق میکنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد . این ها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب میخورند .

از شیطان بدم می آمد ، حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم . تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد .بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم . توی آن اما جز غرور چیزی نبود . جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود . فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . میخواستم یقه نامردش را بگیرم ، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم .

به میدان رسیدم . شیطان اما نبود .

آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل .

اشک هایم که تمام شد ، بلند شدم ، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم ، که صدایی شنیدم ... صدای قلبم را .

***

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 10:2 توسط محیا
نوروزتان پیروز تر و هفت سینتان پر رونق تر باد ...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 19:27 توسط محیا
سال نو مبارک ...



...ورق بزن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 19:24 توسط محیا
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن پنهانی است

دل تنهاییتان تازه شود ...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 19:19 توسط محیا
معرفی کتاب های خانم عرفان نظرآهاری
بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟                            انتشارات افق

چای با طعم خدا                                           انتشارات افق

هر قاصدکی یک پیامبر است                          انتشارات افق

جوانمرد ، نام دیگر تو                                   انتشارات صابرین

نامه های خط خطی                                       انتشارات صابرین

لیلی نام تمام دختران زمین است                       انتشارات صابرین

من هشتمین آن هفت نفرم                              انتشارات صابرین

در سینه ات نهنگی میتپد                               انتشارات صابرین

روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس            انتشارات نورونار



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 19:5 توسط محیا
لیلی ، عشق بورز
سالیانی است که لیلی عشق میورزد ، لیلی باید عاشق باشد ، زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او    بدمد ، عاشق میشود ؛ لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 18:41 توسط محیا

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 18:37 توسط محیا
...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 18:34 توسط محیا
ما همه آفتابگردانیم ...

گل آفتابگردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک تیره شود و به تیرگی دیگر آفتابگردان نیست . آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد . این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم . که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای بود و دایره ای داغ در دلش میسوخت .

آفتابگردان به من گفت : « وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میکارد ، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد . آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد ؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد .

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را میداند . او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد . او همه زندگی اش را وقف نور میکند ، در نور به دنیا می آید و در نور میمیرد . نور میخورد و نور میزاید .

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا . بدون آفتاب ، آفتابگردان میمیرد ؛ بدون خدا ، انسان » .

آفتابگردان گفت : « روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ، دیگر « تویی » نمیماند . و گفت من فاصله هایم را به نور پر میکنم ، تو فاصله ها را چگونه پر میکنی ؟ »

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد . گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند . زیرا که او در آفتاب غرق شده بود . جلو رفتم ، بوئیدمش ؛ بوی خورشید میداد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم ، داشتم میرفتم که نسیمی رد شد و گفت : « نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد ، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟ »

آن وقت بود که شرمنده از خدا روبه آفتاب گریستم ... .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 18:33 توسط محیا



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 18:31 توسط محیا


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:41 توسط محیا
وقتی برگ ها همدیگر را در آغوش میکشند ...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:38 توسط محیا
ایستگاه استجابت دعا

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود

منتظر ولی دعای او دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چهارراه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود

او نشست و باز هم نشست

روز ها یکی یکی از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

***

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجاست ؟

او چرا نمیرسد ؟

شاید این دعا راه را اشتباه رفته است

***

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد

او از این طرف دعا از آن طرف

در میان راه با هم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چه قدر حرف داشتند !

***

برف ها کم کم آب میشود

شب ، ذره ذره آفتاب میشود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب میشود ...

                                             عرفان نظر آهاری



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:37 توسط محیا

همه از دور زیبا هستند ؛ اما آنکس زیباست که از نزدیک زیبا و آنکس زیباتر است که از درون زیبا باشد .

-----------------------------------------------------------------------------

خدا رو به انسان کرد و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؛ آسمان و زمین هردو مال تو بود . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد ؛ آن گاه رو به خدا کرد و گریست ...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:35 توسط محیا
آنچنان باش که در غم هایت ، آسمان نیز بگرید ...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:33 توسط محیا
پله پله تا خدا ...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:32 توسط محیا
 

از میان این همه نصیب و این همه رزق که در جهان است ، ای جوانمرد تو چه چیز را برگزیده ای ؟

- اندوه را .

- اندوه را ! چرا ای جوانمرد ؟

- اندوه را زیرا هیچ گاه خدا را آنگونه که سزاوار او بود، یاد نکرده ام ؛ و خدا بود که به من گفت : اگر به اندوه من پیش آیی شادت کنم و اگر با نیاز آیی ، توانگرت . پس نیاز و اندوه را برگزیدم تا شادی و توانگری ارزانیم شود !



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:31 توسط محیا
باران دیده
 

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام ، همدم شبم ، یار آنچنان است

جان میلرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است . . .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:30 توسط محیا

 

زندگی جاده ای از حادثه هاست

گاه پرنور و قشنگ

گاه چون چهره شب ، تاریک است

نگذاریم که خورشید امید

پشت دیوار غم وغصه فراموش شود

شمع سوزان محبت سرد و خاموش شود

و بدانیم که در اوج سیه روزی و درد

می توان جلوه ای از نور خدا پیدا کرد

پس چرا در دل شب غرق شویم ؟!

شب تاریک سرانجام سحر خواهد شد

وچه زیباست جدا از غم و درد

دست هم را بفشاریم به مهر

گل لبخند به هم هدیه کنیم ...

 



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:29 توسط محیا
میوه های آرزو رسیدنی است ...
 

تو چه ساده ای و من چه سخت

تو پرنده ای و من درخت

آسمان همیشه مال توست

ابر زیر بال توست

من ولی همیشه گیر کرده ام

تو به موقع می رسی

و من سال هاست دیر کرده ام

خوش به حال تو که می پری

راستی چرا دوست قدیمی درخت را با خودت نمی بری

فکر می کنم توی آسمان تو جا برای یک درخت هست

هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روبه ما نبست

یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار

یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار

خواب دیده ام دست های من آشیانه ی تو می شود

قطره قطره قلب کوچکم آب و دانه ی تو میشود

شب ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورند

ریشه های تشنه ام

توی حوض خانه ی خدا آب می خورند

من همیشه خواب دیده ام ولی .....

راستی هیچ فکر کرده ای

یک درخت توی باغ آسمان چه قدر دیدنی است؟

ریشه های ما گر چه گیر کرده اند

میوه های آرزو ولی رسیدنی است.....

عرفان نظر آهاری



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:29 توسط محیا

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:27 توسط محیا
دانلود موسیقی
دانلود تیتراژ پایانی سریال شکرانه اینجا

-----------------------------------------------------------

دانلود موسیقی متن شب دهم (بسیار زیبا )اینجا

-----------------------------------------------------------

دانلود تیتراژ پایانی شب دهم اینجا

----------------------------------------------------------

دانلود تیتراژ مدار صفر درجه اینجا



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:26 توسط محیا
هوای نهنگت را داشته باش

 

این که مدام به سینه ات میکوبد قلب نیست ؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ میشود ؛ قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس ، اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی میتپد . . .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:26 توسط محیا

 

دمادم در فقر واژه به سر میبرم. هر واژه را با تردید محض بر زبان می آورم ، چون خوب میدانم که کافی نیست ، ناقص است .

هیچ چیز کافی نیست ، حقیقت چنان بیکران و واژگان چنان حقیر .

-------------------------------------------------------------------------------

به آینده موکول نکن .

فردا ، فردا - این واژگان را از ذهنت بیرون بینداز !

فردا وجود ندارد .

نمیتواند وجود داشته باشد ؛

چنین مفهومی در ذات پدیده ها نیست .

تنها امروز است که وجود دارد .

-------------------------------------------------------------------------------

ببین چه میکن و چرا... چه می گویی و چرا ...

آن وقت تمام بازی هایی را که با دیگران و نه فقط با دیگران ، که با خودت کرده ای خواهی دید .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:21 توسط محیا
 

خدای مهربانم تو را بیش از آن چه که در آسمان و زمین است دوست میدارم.تو را بیش از آن چه که در دل اقیانوس ها و کوه هاست دوست میدارم.

اما من نمیدانم چگونه به دیگران بگویم که من چه وقت هایی در تنهایی ها و خلوت هایم و به دور از جشم آنان با تو حرف میزنم . چگونه به آن ها بگویم که در گفت و گو هایم با تو میگریم ؛ آخر آن ها نمیدانند که تو چه قدر اشک هایم را دوست داری. من میدانم که تو همه جا منتظرم هستی از گل ها گرفته تا لا به لای قطرات باران.



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:20 توسط محیا
 

گرامی ترین و زیبا ترین ها در جها نه دیده میشوند و نه حتی لمس میشوند ، آن ها را تنها باید در دل حس کرد ... .

---------------------------------------------------------------------------

خداوند در شب بیداری ها با توست و اشک هایت را با مهر خود پاک میکند ... .

---------------------------------------------------------------------------

اگر آغاز زندگی ات با روز و روشنی همراه گشت ، همواره به دنبال چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهان باش ؛ و اگر در شب و سیاهی آغاز گشت ، از امید در خود چراغی بیافروز که پگاه خوشبختی نزدیک است ... .



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:20 توسط محیا


...ورق بزن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:19 توسط محیا
 

شادی را در غم جست و جو کنید ؛ زیرا بزرگترین شادی آنست که بدانید در غمگین ترین لحظات کسی شما را میبیند و اشک هایتان را دوست میدارد ...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 17:18 توسط محیا
بایگانی /td>
اورست
معرفی رمان
غمی غمناک
و در آغاز هیچ نبود ...



شعری که هم افقی و هم عمودی خوانده میشود
QBASIC
نی محزون
حسرت همیشگی
برای آنان که بودند و دیگر نیستند ...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...
درد جاودانگی
ماه شب افروز من ...
قفس
کوتاه اما خواندنی
گل و پروانه ( منبع : سایت خاکی )

براي افزايش آمار وبلاگتان مي توانيد لينك خود را ، به لينك باكس ارسال كنيد .

CopyRight http://radepayeparvane.blogfa.com .:. Tamplate Design by : GHALEBKADEH
<ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی-->