جلاد
بر سواد سنگ فرش راه
نقش يك فرياد :
اي جلاد!
ننگت باد !
هوشنگ ابتهاج
به وبلاگ من خوش آمدید .
بر سواد سنگ فرش راه
نقش يك فرياد :
اي جلاد!
ننگت باد !
هوشنگ ابتهاج
باش که به زودی ، همه باهم به استقبال دو مسافر عزیزمان برویم ...
آدم و حوا ( سه گانه ی روز اول عشق ، بخش اول )*
نویسنده : محمد محمدعلی
نشر کاروان چاپ هفتم
تعداد صفحات : 286
قیمت : 2800 تومان
شاید بتوان گفت در متون ایرانی اسلامی ، نکته ای درباره آدم و حوا نباشد که آدم و حوای محمد محمدعلی آن را نقل نکرده باشد ... روز اول عشق ، در حقیقت هر روز زندگی بشر است ، هر مردی آدم است و هر زنی حوا ؛ و گریزی از این بودن نیست .
مایه اصلی داستان عشق است . همه چیز بر مبنای عشق است . عشق خدا به آدم ، عشق ابلیس به خداوند و مهم تر از همه آن عشقی که زمینی میشود : عشق آدم و حوا با همه ضعف ها و قوت های بشری .
-------------------------------------------------------------------------------
* راویان قصه های سه گانه روز اول عشق ، زنانی هستند که در کنار مردان بزرگ می زیسته اند و تا کنون به چشم نیامده اند . چرا که در کنار هر مرد بزرگ و خدا گونه ، زنی می زیسته است در شان و منزلت او ، که خود عاشقی بی نظیر بوده است ، در حد اسطوره ها و افسانه ها و قصه هایی که تا کنون خوانده ایم .
سه گانه روز اول عشق :
1 - آدم و حوا ( اسطوره آفرینش )
2 - مشی و مشیانه ( اسطوره آفرینش )
3 - جمشید و جمک ( اسطوره نخستین شهریار هفت اقلیم )
شب سردی است و من افسرده .
راه دوری است و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده .
میکنم تنها از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها .
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها .
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است .
و در آغاز هیچ نبود
کلمه بود ،
و آن کلمه خدا بود .
خدا آفریدگار بود و چگونه میتوانست نیافریند ؟
و خدا مهربان بود
و چگونه میتوانست مهر نورزد ؟
« بودن » ، « میخواهد » !
و از عدم نمیتوان خواست .
و حیات « انتظار » میکشد ،
و از عدم کسی نمیرسد .
و « داشتن » نیازمند « طلب » است .
و پنهانی بی تاب « کشف » ،
و « تنهایی » بیقرار « انس » .
و خدا از « بودن » بیشتر « بود » ،
و از حیات زنده تر
و از تنهایی تنها تر
و برای « طلب » ، بسیار « داشت »
و عدم نیازمند نیست
نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر
نه میشناسد ، نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد
و نه هیچ گاه بی تاب میشود
که عدم « نبودن » مطلق است
اما خدا « بودن » مطلق بود .
پیشاپیش از همکاری شما متشکرم
برای مشاهده این وبلاگ اینجا را کلیک کنید .
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود!
آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود!
|
زفراق |
آن دلبر |
من دایم بیمارم | |
|
آن دلبر |
کزعشقش |
بادردم |
بیدارم |
|
من دایم |
بادردم |
بی مونس |
بی یارم |
|
بیمارم |
بیدارم |
بی یارم |
غمخوارم |
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی، من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که تو ام آینه ی بخت غبارآگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی!
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی ...
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود ...
قیصر امین پور
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
شاید این قول که خدا رنج میکشد ، کفرآمیز به نظر آید ، زیرا رنج کشیدن متضمن و مستلزم محدود بودن است . خدا ، آگاهی محصور در میان ماده زمخت و بیجانی است که در میان آن زندگی میکند ، یعنی محصور در میان نا آگاهیهاست که میکوشد خود را و ما را از آن برهاند . و ما به نوبه ی خود باید در رهاندن او بکوشیم .
متن بالا بخشی بود از کتاب درد جاودانگی نوشته میگل د انامونو
تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است
باران دیده ام همدمِ شبم، یار آنچنان است
جان میلرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیرخاک و دلم در این ظلمت زمان است.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم


اگر کسی با بخشش کوچک میشد ؛ خدا این قدر بزرگ نبود ...
زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است، هنگام عشق و اعتماد است. و دست زندگي چه سبك مي شود، و شب چه پر ترانه، آنگاه كه به همه عشق مي ورزيم و اعتماد داريم. آنگاه همه چيز سبك تر مي شود و ترانه ها از ميان تاريكي برمي خيزند.
اگر آغاز زندگی ات با روز و روشنی همراه شد همواره به دنبال چراغ و پناهگاهی برای شبانگاهان باش و اگر در شب و سیاهی آغاز گشت ، از امید در خود چراغی بیافروز که پگاه خوشبختی نزدیک است .
گل زيبا به پروانه آسماني گفت: فرار نكن! ببين سرنوشت ما چقدر با هم فرق دارد! من در جاي خود ميمانم و تو ميروي. نگاه كن ما چقدر به يكديگر علاقه داريم! ما دور از آدمها زندگي ميكنيم. آنقدر به هم شباهت داريم كه مردم مي گويند هر دوي ما گل هستيم، ولي افسوس تو آزادي و من اسير زمين هستم. چه سرنوشت وحشتناكي! چقدر دوست داشتم ميتوانستم پرواز تو را در آسمان ها با نفس خود عطرآگين كنم ولي تو دور از من، از ميان گل هاي ديگر فرار مي كني و من بايد در جاي خود بايستم و چرخيدن سايه ام را زير پاهايم تماشا كنم. تو مي گريزي و باز برميگردي، و تا عاقبت به جاي ديگري ميروي تا بهتر بدرخشي و براي همين است كه هر روز صبح، تو مرا گريان مي بيني. آه! براي اينكه عشق ما پايدار بماند، اي پادشاه من، يا تو هم مثل من ريشه بگير، يا مرا هم مثل خودت بال بده....
ويكتور هوگو
+ شما نمی توانید به یک نفر چیزی را که خودش از قبل نمی داند یاد بدهید . فقط می توانید او را از آنچه می داند با خبر و آگاه کنید.
+ انسانها در هیچ یک از ویژگی هایشان به اندازه نیکی کردن به همنوعان خود خدای گونه نیستند.
+ آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند .
+ تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی .
+ برتری همیشه منفور بوده است و هنگامیکه برتر از همه ای ، بیشتر منفوری
+ وقتی انسان آنقدر ثروتمند شد که بتواند هر چه دلش می خواهد بخرد ، می بیند معده اش بیمار است و همه چیز را هضم نمی کند .
ای کاش خورشیدی در آسمان باشد تا بدانم بی نهایتی هم هست...
یا ماهی باشد تا به شب های تارم نور ببخشد ...
اما افسوس که نه ماهی هست و نه خورشیدی ؛
اما میدانم کسی هست که بابونه ها هم به امید او میرویند ؛
ابر ها به عشق او میبارند و دنیا به یاد او زنده است ...
باشد که به گرمای مهر او آسمانم بی نهایت و شب هایم سپید باشند ...
